سيد محمد باقر برقعى
3471
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مىآيى خوش آن دمى كه ببينم ز راه مىآيى * چو مهر از دل شب در پگاه مىآيى غبار راه تو گردم به خاك بنشينم * به هركجا كه ببينم ز راه مىآيى ز خاك راه گريزم به قعر چاه روم * چو يوسف ار كه ببينم به چاه مىآيى پناه جان منى سر نهم به پايت من * هرآن دمى كه تو اى جانپناه مىآيى گواه عشق من اين دل بود كه مجنون است * مگو ، مگو كه چرا بىگواه مىآيى غلام حلقه به گوشم به روى چون مه تو * شود به چشم ببينم چو ماه مىآيى « مهاجرم » من و هجرت كشيدهام با آه * از آن خوشم كه تو بر جاى آه مىآيى آنسوى زمان « 1 » ديدن آنچه در آنسوى زمان پنهان است * فاش گويم كه نه در دايره امكان است هركسى رفت و نيامد كه به ما گويد باز * كوچه ديدهست كه از ديدهء ما پنهان است ديگرى فلسفهاى يافت بر اين مشكل و رفت * حلّ اين مسأله تنها به سخن آسان است مىخورد روزى خود هركسى از خوان نعيم * چند روزى كه در اين كهنهسرا مهمان است عاقل آن بود كه با بيش و كم خويش بساخت * هركه افزون طلبى كرد ، يقين نادان است شد سكندر ز پى خضر به كام ظلمات * پى تعمير بنايى كه ز بن ويران است در ديارى كه بود درد فزون از طاقت * شربت مرگ به بيمار بهين درمان است راز جان سختى ما در گروى مستى ماست * هركس از درد بناليد نه از مستان است آنچه ارزنده بود بهر بشر همچون جان * شكر للّه كه در خانهء ما ارزان است ما همه همسفر خوشهء پروين باشيم * كه « مهاجر » بود و واله و سرگردان است اين غزل پاسخ آن شيرزنى بود كه گفت : * « هركه مرد است ، بگو اين تو و اين ميدان است »
--> ( 1 ) - اين غزل را در پاسخ غزل خانم ليلى گلزار با همين وزن و قافيه سروده است .